| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
بدرود
خداحافظ بهار آرزوها خداحافظ دیار گفتگوها خداحافظ تمام با تو بودن به عشق تو غزلها را سرودن گل باغ بهار آشنایی رسیده لحظۀ سخت جدایی از اینجا می روم دلگیر و خسته به اشکی که به چشمانم نشسته اگر بد بودم و گر خوب بودم توبودی هستی و بود و نبودم نشد روی تو را هرگز ببینم گل بوسه ز رخسارت بچینم گل یاسم ، تمام قصّه این بود برای تا ابد؛ بدرود ، بدرود *****~~~~~****
|+| نوشته شده توسط علیرضا در جمعه بیست و هفتم آذر 1388 و ساعت 10:8 |
قناری ها
* * قناری ها * *
قناری ها ، قناری های خوشرنگ کنار خستگی هایم بمانید به چهچه با غزل های خوش آهنگ برای من ، برای من بخوانید
قناری ها ، صفای نغمه هاتان که لبریز از نشاط و شوق و شور است چه یکرنگید ، به به از صفاتان که شورانگیز چون لبخند نور است
نوازش می کنم بال شما را به لبهایم که لبخندی ندیدست تماشا می کنید اشک صفا را که از چشمم به پرهاتان چکیدست
قناری ها غزل های دل من غزل های دل یک نا امید است قناری ها ببینید عالم من پر از اندوه و خالی از نشید است
به پرهاتان از آن دستی کشیدم که دستی از محبت بر سرم نیست دریغا کاش می شد می پریدم قفس باز است و من بال و پرم نیست
قناری ها نگاهم می زند موج میان اشک می خندم دمادم محبت در دل من هست در اوج نمی بیند مرا چشمان عالم
قناری ها شما را آب و دانه نه پابند قفس ها از هوس کرد هوس هرگز نماند جاودانه محبت ها شما را در قفس کرد
قناری ها سرودی ساز کردند که در هر پرده اش صد پرده خون بود مرا از شهر غم آواز کردند دریغا شهر من ، شهر جنون بود ***** ~~~~~~~~ *****
|+| نوشته شده توسط علیرضا در سه شنبه هفدهم آذر 1388 و ساعت 16:30 |
غم غربت تو
سرگردان در این خیابان های غریب شهر ، دنبال تو می گردم. برای دیدن تو ، بسکه از چهار گوشه ی این مکان قرار، رفتم و آمدم ، شدم انگشت نمای خلق! فرسنگ ها سختی راه را به عشق تو طی کردم ، تنهای تنها در این بیابان کویر ، بی هیچ اندیشه از خطراتی که در پیش می آید. فقط تو را؛ تو را ببینم. و شهر با حضور تو ، به من آرامش وصف ناپذیری داد . آنسان که تمام خستگی راه از تنم در شد. چه ساعت ها و لحظات بیاد ماندنی که داشتیم با هم. بیشتر از آنچه چیزی برای گفتن باشد، در چشم های هم خیره می شدیم! و من در دلم غوغایی بود از اینکه چقدر این فرصت کوتاه است و، دوباره دیدن تو محال اندر محال... و تو نیز پی به این واقعیت انکار ناپذیر برده بودی. چشمهای نافذت ، تا عمق وجودم سایه می افکند. و گاهی کوتاه می آمدم و سر بر می گرداندم، ولی تو مدام ، نگه از چشمهای بی تابم بر نمی دوختی. تمام سئوالاتم را با نگاهت جواب دادی. من می توانستم هر استنباطی از گونه های روشنت در جواب سئوالم بکنم. ... ... و دو روز گذشت؛ زودتر از آنکه بگوییم چگونه و چطور سپری شد. هیچگاه نتوانم گفت سختی تحمل فراق تو را ، آنگاه که سوار بر عزم رفتن شدی و من فاصله از سکوی عبور می گرفتم تا تو شاهد اشک های بی فروغم نباشی. آنچنان خیره بر رفتنت شدم که حتی یارای دست تکان دادن نیز نداشتم. و تو از پشت پنجره برایم دست تکان دادی. بدون لحظه ای درنگ! من اما مبهوت از این همه شوق، که لبخندی تلخ گونه بر لبانت نشسته بود... تو رفتی ، من برگشتم. دیدم فقط جای خالی تو باقیست. و شهری که تا این لحظه برایم پراز شادی و شعف بود، اکنون محبسی را می مانست که به هر طرف می نگریستم ، جز رنج فراق و غباری از اندوه ، چیزی در این حبسگاه نمی گنجید. پس دیدم بهانه ای برای ماندنم دیگر نیست. بدون حضور تو ، من به چه عشقی باید در این غربتکده سرمی کردم؟ سر به جاده نهادم ، ولی دلتنگ تر از غروبی که می گویند عصر جمعه بیشتر از آن نیست. چیزی نبود؛ من بودم و جاده ... و نیمه شب و هزار فرسنگ راه و بدتر از آن سنگینی غم غربت تو!
غم غربت تو چون لاله دلم خون است ، از غصه سرآکنـــــــده از سرخی روی مـــــــــن ، حیــرت زده بیننـــــــده با رفتن تـــــــــــو دیگر ، خاموشم و می گریــــــم می گریم و خاموشــم ، از چشم تـــو نازنـــــــده
من جمعه ی سرخت را دیدم که چه غمگین بــود وین شعر غم عشقت ، بر صفحه چه سنگین بود روحم چو تنم افسرد ، از یاد تو را تا بـــــــــــــرد رفتی و دلم گـــــــــــردید ، آوارۀ جوینــــــــــــده
آن دیدن روی تو ، بـــــــــر من که شـــود بسته از گرد رهت آیـــــــــــم ، آهسته و پیـــــــوسته از مهر و صفایت باز ، افسوس ن شانی نیـست با گفته ی شیرینت ، بر روی لبت خنـــــــــــــده
شرمنده ی روی تو ، گشتم دو سه روزی مـــن ای ســـرو چمن پــــرور ، طوطی شکــر شکـّن با حال دگر گونم ، بــرگــو که چــــــه سازم من دور از رُخت ای اذهر ، غم شد بـــه دلم زنـــــده
ای روی نکویت بود عنوان حـدیـــــــــــث دشت این دشت دل محزون ، پر زاتش محنـت گشت چشمم بنگـر زان شب ، می گریــد و میــسوزد بــا آتش ســرگشته ، از شعلـه ی سوزنــــــــده
با صبح ظفر بیرون ، آمـــــــــــد فلقی پــرخون چون ابر در این گــردون ، گــرید بــه کف هامون آمد کـه تـــرا بیند ، ای سبـــزه ی سرزنـــــــــده بشکافت ز فــرط غــم ، دیــدت که شــدی کنـــده
از وقت غم غـــربت ، فکرم بــــه رهــت می رفت هر سو که گذر کردی زان پیش رهت مــی بست اما که ز کف رفتی ، بر دست فـــــــــرامـــوشی! آبت ز کـــویــــــــــرم رفت ، ای رود پـــراکنـــــــده
من گاه سحـــــــر دیدم ، سیمای ترا در خواب گویی که ز تنهایی هستـــــــی تو چو من بی تاب دیدم که تــــوان من ، یکباره از ایــــن ســــر رفت این غم که ز عشقت بود ، گشتی تــــــو نماینـــده
از جان و تنم بیـــــــرون ، هــــــرگــــز نروی زنده با من تویی در هر جــــــا ، ای مظهــــــر پاینــــده بعد از این من و این شعر داریم نشـــان از عشق پیوسته و جــــــــاویدان ، تــا صبــــح فــــزاینــــده ~~~~~~~~~~~~ |+| نوشته شده توسط علیرضا در دوشنبه نهم آذر 1388 و ساعت 17:20 |
چهره ی پاییز
این هم مناظر زیبایی از پاییز
ببخشید اگر کیفیت خوبی ندارند ، چون این عکس ها را با گوشی انداخته ام.
جاده به سوی ...
جاده به سوی...
تنهای تنها ؛ بی هیچ رهگذری در سایه ی سرد غروب من
در آستانۀ یک غروب دیگر... |+| نوشته شده توسط علیرضا در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 و ساعت 17:3 |
یاد یاران
یاد یاران یاد یـاران در بهـــاران یـــاد باد خندۀ آن گلعـــذاران یاد باد یاد آنهایــی کـــه دیگر نیستند در نظر، نامانــدگاران یاد باد یاد آن دوران آبـی ، خوب نیک عهد خوب ما و یاران یاد باد یاد ابر گوهریـن بـــر کشتــزار شُـرشُـر آواز بــاران یاد باد یاد آنهایی کـه اینجا زیستنـــد خاطر آن رهسپاران یاد باد یاد جشن سبز رویان در چمن سال میـلاد بهــاران یاد باد ~~~~~~~~~~~
|+| نوشته شده توسط علیرضا در شنبه شانزدهم آبان 1388 و ساعت 9:31 |
پاییز؛ روزگار بی دلی
یا رب تو مرا به یار دمساز رسان آواز مرا به آن هم آواز رسان عمریست که آزرده دل و منتظرم او را به من و مرا به او باز رسان ************ باز در آستانه ی یک غروب دیگر ایستاده ام در دلگیر زمان نشسته ام ، و در اوج تنگنای وجود: آبان هم آمد و من نیامدم روزگار گرمی رفت و من سرما زده ام توشه ای از خورشید برنداشتم و، «امرداد» رفت و «خرداد» نیز و... دیگر هیچ خدایا هیچ... روزگار غریبیست؛ و غروبی سرشار از حزن تو
***********~~~~~~~~~~~~~*********** |+| نوشته شده توسط علیرضا در یکشنبه دهم آبان 1388 و ساعت 11:55 |
فصل شیشه ای
فصل شیشه ای در فصل قاب شیشه ای ، ای دوست دلگیرم نکن هر چند دلها سنگی اند ، اما تـــو شبگیـــرم نکن
در این غروب برگ ریــز، یــادم نکردی بـی وفا روزی شوی مانند مــن ، یــادت نســازد آشنــــا
پیوسته یادت می کنـــم ، در آب و در آئینـــه ها می شویم از نقش دلم ، زنگار بغض و کینــه ها
من ساده بودم مثل تـو ، مـن از کجا تو از کجا در سادگی ماندم مـن و ، ماندی تو از اصلت جدا
در برگ ریز باغ دل ، پـاییــز غـــوغـــا می کند وان زخم های کهنه را ، هـر روز احیــا می کند
یاد تـو هر تنگ غروب ، در مـن شکوفا مـی شود آه این چه درداست ای خدا، زین فصل پیدا میشود
هــر روز اینجا می روی ، از روبـروی پنجـره رو از چــه بـر تابیده ای ، از گفتگــوی پنجــره
دیروز در فصلی چنین ، تا بی نهایت رفته ای در عمق جان لحظه ها ، ماناکه پنهان خفته ای
ورنه چنین این مـاجـرا، تکـرار مــی گردد بسی کاویزه ی گوشم شدی ، از حرفِ دلگیر کسی!
بر سفره ی اقبال من ، گـردیست از آشفتگی بگذار تا جاری شود ، در بغض ها این خفتگی
بر چشم های خسته ام ، یک آسمان زاریدن است وین ابرهای گونــه ام ، ســرشار از بــاریـدن است
امروز غروب، آسمان پاییز ابرناک است ، و نم نم باران شروع به باریدن می کند. ببین چگونه بوی خاک و رطوبت ، دل انگیزتر از باران بهار ، مشام جان را معطـر می سازد. ×××××××××~~~~~~~~~~~××××××××××
|+| نوشته شده توسط علیرضا در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 17:28 |
یــــاد
مثل روزهایی که سرخ شدم از خون دلم اما تو فکر می کردی که از دیدنت خجلـم مانند سالهایی که سر به صحـرا نهادم و زود زخمهای بی مهری او ، سر از هم می گشود یا مثل امروز که به آخر خط رسیده ام از این روزگار هیچ گاه خیری نـدیده ام توقع نداشتم که اصلا دلگیر نشوم یا از وجود خودم روزی سیر نشوم فراز و نشیب زیـاد است و بـــــاور نمی کنم این حقیقت تلخ را ، هیچ جور سر نمی کنم شــاید تصــور این روزها خیلی دشـــــوار است بگو چه کنم، وقتی که من از خودم بیزار است! راههای زیادی بود پیش رو که من رفتم یا افکاری را به قصد جستجو که من رفتم اما ببین ، پایان راه من آخرش چـــــــه بود؟ شاید من مقصرم ، ولی الان دگر چه سود هرگز نمی خواستم آخر کار این شود دلا باز می بری مرا ، بــاز تــا کجا ، بگــو کجا ای رفته از سالها ، باز برگرد روزی از وفا و تو ای خدا، هیچ می شنوی صدای مرا؟ ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ |+| نوشته شده توسط علیرضا در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 و ساعت 18:37 |
تو بمان
---- ما که رفتیم تو با خانۀ خود یار بمان ز پس پردۀ عشاق در این کار بمان ما کزین خلق ندیدیم دمی صورت خوش تو به رویای خودت همیشه هشیار بمان ما که گفتیم بسی از سر اخلاص سخن تو نکن کردۀ ما ، از سر گفتار بمان چندی از عشق پیامی به من آورد صبا که تو با درد غم عشق گرفتار بمان تو ز شب هیچ مجو نام و نشان از غم او جلوۀ سرخ سحر را تو به افکار بمان پردۀ ظلمت شب را بزند نــور کنار زین سبب تابه سحرنخواب و بیدار بمان تو بمان به نقش دلها مرو از یاد دمی که من گمشده رفتم تو به آثـار بمان من نمودم اگر از بار زمان شانه تهی تو نکن شانه خم و زیر همین بار بمان ما که رفتیم ونماندیم در این جمع خموش تو چو رفتی ز میان ، در پس اسرار بمان ~~~~~~~~~~~~~~~ |+| نوشته شده توسط علیرضا در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 و ساعت 6:17 |
زمزمه
الهی ما به شبهایی که در ماتم بگرییم سراسر اشک ریز آییم و اندر غم بگرییم اگر آید به سر در دیده نم ، ما خون بگرییم الهی تا سحر رودی چنان جیحون بگرییم به یادت من همیشه بغض غم در سینه دارم ز گمنام وجودت زنگ بر آئینه دارم به روزی اشک ما ریزد به هم گردد چو سیلاب روان گردد به صحرا تا کند لبریز از آب بگردد خشم تو چون صاعقه اخگر به هر سو بگیرد دامن خصم و بلاده ، دون بد خو به صبحی که زند خورشید سر از کوهساران سپارد گوش جان را بر سرود آبشاران در آن لحظه نگاهم رد پایت را بگیرد به یاد کودکی راه تو را در پی گزیند به یاد آن بهاری که گذر کرد و نیامد به یاد شبنمی کز آن شقایق حاصل آمد به منقار سیاه سار اگر آواز هم بود به همراه بهاران رفت و اکنون گشته نابود گل و گلزار و باغ و لاله زاری هم اگر بود به زودی آمد و لختی توقف کرد و پیمود در آن ابری که از رشک فلک اشک تو می ریخت بدین سامان بنفشه با صفای عشق می زیست به هنگام سحر کیوان بخندد روی گل ها دهد مژده به ناهید از شفای بوی گل ها به آن جوبار کوچک که ز کوه آمد سرازیر به گاه آمدن زد ماسه های ریزه را زیر نه من دانم نه تو در روزگاران تا که خفته است که زین سان لاله ها همرنگ خون در غم شکفته است الهی یک نفس از پا نیفتد رود پر آب به همراهش رساند دست ما را سوی مرداب اگر مرداب خسته مانده از راه تب و تاب اگر افتاده از گرمای خور ، اندر سرش خواب بهمدستی به نیزاری که اطرافش فراوان همه کرده به روی آبهایش سایه افشان یکی گیریم از آن و بر کشیم از روی آبش که تا شاید دگر دم موج اندازد به تابش شویم آنگه روانه سوی دشت ماسه زاران به هر سو راهمان افتد شود آنجا بهاران الهی در زمستانی که عطر پونه خاموش به زیر سلطه برف زمستان شد فراموش در آن مدت کجا می بود خورشید جهانتاب که با دست طلایی دست گیرد باز از آب! در آن شبها که طوفان خزان با ناله می تاخت ز سرمای فراوان لاله ها را سست می ساخت و از فردای روزش که پرستو زد به آفاق چکید از آسمان اشکی به روی این اَبـَر طاق چه فریادی که از سینه چو آتش شعله می داد به ره افتاده تا پرسیم از آن حالی که شد یاد الهی بر چمن های وسیع دشت میهن روان هرگز نشد رودی ، مگر از دیدۀ من به یاد رفتن پروانه در شمع فروزان در اینجا عاشقی با عشق پیوندیست سوزان به آواز صدای آن چکاوک در بهاران ز پنداری که همرنگش بود در جوکناران به پرواز آمد و پر زد بدانسو شد روانه نگاهش ناگهان افتاد زانجا سوی دانه به زیر آمد به شوق خوردنش آواز سر داد گره انداخت بر پایش به ناگه دام صیاد به هنگامیکه که اشک ما ز حسرت سرد پیچید از آن دردی که با این نونهالان گشته تمدید ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
|+| نوشته شده توسط علیرضا در شنبه هجدهم مهر 1388 و ساعت 6:32 |
|
درباره وبلاگ
![]() علیرضا
------- یک روز یادم می کنی در غربت تنها یی ات فصل خزان زرد من شاید دهد آگاهی ات آشفتگی های مرا در لحظه ها تصویر کن چشم تماشای مرا از دیدن خود سیر کن امروز این تنها منم موج نگاهم سوی تو بر شانه های بی کسی می بارد از گیسوی تو ................. منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
آذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 آرشيو موضوعی
آیا زمان به عقب بر میگردد؟؟شب پروانه ها بوی تو می آید از آه دلم کجایی گذر عمر عکس بدون شرح چند دوبیتی شاید که بیاید غروبی حزن انگیز چه بگویم آیا ستاره های دنباله دار دایناسورها را کشته اند؟ ضرب المثل های شیرین از سراسر دنیا منم تنهای تنها امید یاری شعری برای مهسا دوران نوجوانی معنی چند لغت اون که توی نگاهم ... و باز دوبیتی - سنگ مزار شرح حرمان نگه دار ، می خوام پیاده بشم شاخه گلی برای تو خواهد آمد (امام زمان) نسیما با من بساز پروانه می شوم! شاخه ای گل برای تو (2) بگذار گریه کنم یک روز... عکس قاب درنگ خاطرات سفر به کوبا بی مهری زمانه صدای زندگی تکرار جدایی تب غم دل شکسته لطیفه های شنیدنی بهترین مکان دنیا! پيوندها
فریاد در سکوتشب انتظار -مرضیه - سهم کوچک من - راضیه - اشک و تبسم ته تغاری باغ آلوچه شقایق تنها لیلا جوراجور قفس تنهایی - شیده - یا مهدی - آقامتین گل - ندای سکوت رهگذر - زینب خانم - ناهید آسمان تنهایی ما MARIA love ترکون - سارا - قاصدک " سمی" راز نیاز عشق بی نهایت پی رد شهدا... soraia فانوس تنهایی ها ( فاطمه) دختر سبز شمال - نغمه - ساغــــــــــــــــــــــــر کلبه غم قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar |