| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
دوچرخه. قسمت پنجم
دوچرخه ( قسمت پنجم) تابستان هر سال پس از پایان امتحانات خرداد ، هر روز به اتفاق خانواده اش برای چیدن میوه به باغشون می رفتند. چون باغها خیلی بزرگ بود ، پدرش هر روز صبح حدود 20 نفر کارگر ثابت می آورد و تقریبا تا اوایل آبان ماه توی باغ کار می کردند. باغ پدرش تقریبا در فاصله 30 کیلومتری شهر محل زندگی شان قرار داشت. صبح می رفتند و دم غروب بر می گشتند. خسته و کوفته. اما همیشه پیش تر از تابستون ، پسرک هر روز در فصل بهار ، ترک موتور پدرش می نشست و راهی باغ می شد تا هر کاری که پدرش می گفت و برای یک باغ لازم بود ، انجام بده. برای اون خستگی ، چیزی نبود که وجود خارجی داشته باشه چون چنین چیزی برای پدرش کاملا بی معنی و مفهوم بود و پسر هم باید پا به پای پدرش کار می کرد. این دو تا تابستون آخری واسه پسرک اصلا خوب نبود، چون صبح تا شب توی باغ بود و اصلا فرصت دوچرخه سواری پیدا نمی کرد. باید تا پاییز صبر می کرد! تازه جمعه ها هم باید می رفت اگه یک روز می خواست تو خونه بمونه ، پدرش دمار از روزگار خودش و مادرش و ... در می آورد. پس چاره ای نبود. ***** یه روز عصر که از باغ برگشته بودند ، یکی از دوستاش اومد دنبالش و گفت آماده باش جمعه بریم رودخونه واسه ماهیگیری. اون خوب می دونست که چنین چیزی غیر ممکنه چون اصلا اگه یه روز به باغ نره، پدرش بد جوری حسابش می رسه. قرار روز جمعه رو با هم گذاشتند در حالیکه که مطمئن نبود بتونه همراه دوستش بره. حالا دیگه از اون روز به بعد همه اش منتظر جمعه بود و احساس کرد این چند روز خیلی دیر سپری می شه و اصلا چرا زمان به جلو نمی ره. موضوع رو به مادرش گفت؛ اما نگفت می خواد بره رودخونه چون محال بود بهش اجازه داده بشه. خستگی زیاد از کار رو بهونه کرد. به هر حال با کش و قوسهای فراوان ، مادر قضیه رو به پدر گفت و پس از کلی مخالفت و داد و بیداد، سرانجام رضایت داد که باشه یه روز خونه بمونه استراحت کنه. و در اون لحظه انگار دنیا رو بهش دادند. البته این باعث شد تا مادرش هم اون روز به باغ نره و خونه بمونه. تقریبا اون شب تا صبح خوابش نبرد و همش به فردا و بقیه ماجرا فکر می کرد. اون هم با دوچرخه مسیر رودخونه رو پیمودن چقدر صفا داشت. ***** (« حسین » ، یکی از دوستان و همکلاسی هاش بود؛ اما از زمانی که پسرک اون رو می شناخت ، دوچرخه داشت گرچه رنگ و رو رفته و کهنه، ولی به هر حال داشت. حسین تنها دوست صمیمی اون بشمار می رفت و توی مدرسه هم ، زنگهای تفریح همیشه باهم بودند. واسه درس و بازی تقریبا بیشتر هفته رو خونه ی همدیگه می رفتند). ***** حدود ساعت 9 صبح بود که بالاخره انتظار پسرک سر اومد و همینکه زنگ در بصدا در اومد بلافاصله مثل اسپند روی آتیش از جا پرید و رفت در رو باز کرد. درست بود این کسی نبود جز بهترین دوستش حسین. - صبر کن حسین ، برم دوچرخه رو بردارم بیام... تور آوردی یا نه؟ - نه دیشب سراغ امیر رفتم ، ولی گفت نداره . نمی دونم شایدم نخواست بده. - پس چیکار کنیم؟ حالا تو برو زودتر آماده شو ، یه کاریش می کنیم. و پسرک برای مدت کوتاهی حسین رو پشت در، منتظر گذاشت. - کجا راه افتادی باز؟ تو که نمی خوای دوباره تا غروب منو نگران و دق مرگ کنی؟ - نه مامان، با حسین میریم دوچرخه سواری ، زیاد دور نمی شیم. همین طرفا هستیم. - نری باز رودخونه ، می دونی که وقتی با دوچرخه جایی میری ، من صد بار می میرم و زنده می شم تا برگردی! - نه نمی رم ، نگران نباش زود میام... و آنچنان با عجله رفت که دیگه بقیه ی حرفهای مادرش رو نشنید. ***** چون تور نداشتند ، از خیر رودخونه گذشتن و دوچرخه ها رو روی جک زدند: - ببین حسین؛ من دیگه مطمئن نیستم تا موقع باز شدن مدرسه ها اینجوری وقت آزاد گیر بیارم، امروز باید تلافی کل تابستونو در بیارم. رودخونه نشد بریم جای دیگه. - تو بگو ، هر جا بگی میریم. آره منم می گم حسابی خوش بگذرونیم. ادامه دارد... |+| نوشته شده توسط علیرضا در سه شنبه بیستم بهمن 1388 و ساعت 11:56 |
دوچرخه . قسمت چهارم
دوچرخه ( قسمت چهارم) یک روز عصر بهار که از مدرسه برگشت، همین که از دروازه وارد حیاط شد ، ناگهان چشماش برق زد و دید که یک دوچرخه سبز روشن (کاهویی) و خیلی زیبا در ایوون به در ورودی هال تکیه داده!؛ اما دوچرخه آنقدر بزرگ بود که حتی اگه روی زینش هم نمی نشست ، محال بود که پاهاش به رکاب برسه. چطور می تونست با 10 سال سن ، سوار دوچرخه شماره 26 بشه؟ ولی این موضوع رو نادیده گرفت و مثل همیشه ایندفعه اما، از فرط خوشحالی تمام رویاهاش رو به زبون آورد که چطور می ره کوچه و دوچرخه سواری می کنه... پدرش گفته بود: این دوچرخه رو مخصوصا بزرگ خریدم که سالها سوار شی. این اولین و آخرین دوچرخه ای است که واست خریدم! ***** غروب همون روز ، پسرک دوچرخه رو برداشت و به همراه پدرش راه افتاد؛ دیگه ترس و وحشت از پدرش رو بخاطر عشق دوچرخه بکلی فراموش کرد. با اینکه چرخ عقب دوچرخه ، دو تا چرخ کوچیک کمکی هم داشت، ولی با این وجود پدرش از پشت زین دوچرخه رو نگه داشت تا پسرش سوار بشه. وقتی برای اولین بار سوار دوچرخه شد، احساس کرد بر بلندترین نقطه زمین قرار گرفته، و از اون بالا همه چی رنگ و لعاب دیگه ای داشت. اصلا زمین تا آسمون فرق می کرد. نوعی احساس غرور دل انگیزی توام با تشویش بهش دست داد. هر چی تقلا کرد فقط نوک انگشتای پاهاش به رکابها رسید و خیلی زود متوجه شد که حالا حالاها باید یکی دوچرخه رو از عقب نگه داره و هولش بده! پس اون همه رویاهای شیرین چی می شه؟ « وای خدا ، چه فکرهایی می کردم ، چه برنامه هایی واسه خودم داشتم؟ اینجوری دوچرخه سواری که خیلی بدتر از نداشتنش است. آخه چجوری جلوی بچه ها می شه سوار دوچرخه ای شد که یکی هم از عقب نگهش داره و مدام هول بده؟ نه سوار نمی شم ، بدتر آبروم می ره و همه بهم می خندند. این دوچرخه خیلی بزرگه...» اینها چیزهایی بود که از افکار پسرک می گذشت. ***** هر روز کارش شده بود دوچرخه سواری و هر دفعه هم یکی باید از پشت نگهش می داشت تا زمین نخوره. ولی بر خلاف انتظار خودش و بقیه، زودتر از آنچه که فکر می کرد ، به هر سختی که بود یاد گرفت تا خودش مستقل سوار بشه گرچه نمی تونست روی زین بشینه، اما یک بالش کوچیک رو با طناب به میله (تنه) افقی مقابل زین بسته بود و روی اون می نشست و پاهاش رو به رکاب می رسوند و پا می زد. ***** بیش از یکسال از دوچرخه دار شدن او می گذشت. خیلی وقت ها با سرعت زیاد در حالیکه فرمان دوچرخه رو رها کرده، همچنان می راند و از بادی که به سر و صورتش می خورد کلی لذت می برد. ناگفته نمونه که در این یکسال خیلی هم زمین خورد و گاهی هم خراش های کوچیکی برداشت ولی براش مهم نبود. مهم این بود که به دوچرخه آسیبی نرسه. ***** نزدیکی محل زندگیشون ، رودخونه ای بود که تابستون ها جای مناسبی برای شنا و آبتنی بود. و اون هم اگه فرصتی پیش می اومد با بعضی از دوستاش سری به اونجا می زد و گاهی هم توری تهیه می کردند و توی آب می انداختند و البته ماهی هم صید می کردند. البته بیشتر اوقات مادرش اجازه چنین کارهایی رو به او نمی داد زیرا پرتگاه هایی که پیرامون روخونه بود ، هر آن خطر سقوط رو بدنبال داشت ولی اون که گوشش به این حرفها بدهکار نبود و هر از چند گاهی بعضا دور از چشم مادر ، گریزی می زد و با یکی دو تا از دوستاش واسه به اونجا می رفت. ادامه دارد... |+| نوشته شده توسط علیرضا در یکشنبه هجدهم بهمن 1388 و ساعت 17:22 |
دوچرخه . قسمت سوم
دوچرخه ( قسمت سوم) و این شده بود رویایی که داشت برای پسر به واقعیت تبدیل می شد. شبها موقع خواب تمرین می کرد که مبادا یوقت زمین بخوره و دوچرخه خراب بشه! و اینکه حالا دیگه می تونه پیش دوستاش خودی نشون بده و با دوچرخه ی نو ، خودنمایی کنه و ... ***** روزها ، هفته ها ، ماهها و بلکه سالها گذشت و پسرک روزها رو به امید اینکه شب بشه و بخوابه و خواب دوچرخه ببینه ، سپری می کرد. و شبها هم کلی در خیال و رویای خودش دوچرخه سواری می کرد. از بچه ها جلو می افتاد ، همه نگاش می کردند و براش کف می زدند... بهترین دوستش دوچرخه شده بود و در رویای کودکانه اش ، با این بهترین دوست حرف می زد و هرگز بدون اون جایی نمی رفت و تنهاش نمی گذاشت. زیرا این قولی بود که به تنها دوستی ( که هنوز نداشت) ، داده بود و بقول معروف در خیال خودش پلو می پخت! در مقابل ، دوچرخه هم قول داده بود که هیچوقت اونو تنها نذاره و اون هم بدون اون جایی نمی رفت! بدین تریتب 2 سال در وهم و خیال گذشت؛ اما هرگز از دوچرخه خبری نشد! ***** اکنون که 10 سال از سن اون می گذره ، حدود 4 ماهی است که نزد خانواده اش زندگی می کنه. چند ماه پیش در یک زمستان بسیار سرد و استخوانسوز، مادربزرگش با آن همه رنج و سختی که تحملش برایش سخت بود ، دار فانی را وداع گفت که بقول همه راحت شد! (خیلی ها معتقد بودند که پیرزن از دست دامادش دق کرد ولی نظر مرد چیزی دیگه ای بود؛ اون می گفت: بر اثر سرطان مرد! اما پسرک چنین چیزی رو هیچوقت باور نکرد). و از آن موقع ، دیگه پسر باید به نزد خانواده اش باز می گشت گرچه این تغییر و تحول براش دردناک و قابل درک نبود ، ولی به هر حال کاریش نمی شد کرد. حالا اون دیگه تنها نبود. با اینکه در اینجا ، در مدرسه جدید هم دوستانی پیدا کرده بود و در خونه خواهرها و برادرش بودند، و همینطور چون خونشون همجوار خونه ی عموهاش بود ، پسرعموها و دخترعموهاش هم بودند و دیگه مثل اون وقتها تنها نبود، اما حتی همه ی اینها نمی تونست عشق دوچرخه رو از سرش بیرون کنه. ولی همچنان جرات یادآوری اون رو به پدرش نداشت. و گاهی به مادرش می گفت ولی اون هم از ترس نمی تونست به شوهرش چیزی بگه. وقتی با بچه ها مشغول بازی بودند، همیشه از دوچرخه حرف می زد و اینکه بزودی صاحب اون دوچرخه خوشگل می شه و ... همینطور باز روزها و شبها سپری می شد تا اینکه... سرانجام در اوج نگاههای ناباورانه پسرک ، روز موعود فرا رسید... ادامه دارد... |+| نوشته شده توسط علیرضا در جمعه شانزدهم بهمن 1388 و ساعت 10:37 |
دوچرخه . قسمت دوم
دوچرخه ( قسمت دوم) اگر می خواست به مادرش یا پدرش قضیه را بگه که اصلا امکان نداشت. چون پدری با این اخلاق ، چطور براش دوچرخه می خرید، و از طرفی مادرش از کجا چنین پولی رو می تونست فراهم کنه. چون شوهرش هر چی داشت و نداشت ، می رفت و همه رو به قمار می باخت و شب هم مثل سگ می اومد و جون زن و بچه ی بدبخت می افتاد. اگه مادر هم حتی گهگاهی ( از مختصر پولی که مادرش بهش می داد)، برای پسرش کفشی، چیزی می خرید ، باید از دید مرد پنهان می کرد وگرنه کتکی بود که بدنبال اون باید نوش جان می کرد. در هر حال پسرک که اکنون به سن 8 سالگی رسیده بود، آرزوی روز و شبش داشتن دوچرخه بود. ولی هیچوقت نمی تونست این رو به مادربزرگ و یا مادرش بگه. چون علیرغم سن کمش از همه چی خبر داشت... و می دونست که مادربزرگش تازه به زور شکم خودش و نوه اش رو (نیمه سیر) می کنه. پول دوچرخه رو از کجا باید می آورد؟ ***** یه روز عصر پنج شنبه که توی حیاط داشت بازی می کرد، دید که ناگهان پدرش از در اومد تو. زود رفت و به مادربزرگش خبر داد و هر دوتاشون وحشت زده و نگران از اینکه مبادا مثل همیشه بهانه ای گیر بیاره و دهنش باز بشه و آنچه از فحش و بد و بیراه و .... است نثار اونها کنه ، و با عربده های همیشگی همسایه ها با خبر بشن! پسر که نمی خواست همراه پدرش بره ، ولی زبان در کامش بند اومده بود و جرات نداشت بگه نمیام. پس بناچار همراه پدرش رفت که جمعه رو توی خونه ی خودشون( پدر و مادرش) باشه و شنبه صبح هم برش گردونند. ولی همیشه دوست داشت خواهر و برادرش رو ببینه و تمام دلخوشیش توی این یکی دو روز وجود خواهر و برادر کوچکتر از خودش بود وگرنه چطور می تونست این دو شب و روز رو توی اون خونه با وجود چنین مردی که مثلا پدرش بود ، تحمل کنه؟
اون شب بر خلاف انتظار ، برای اولین بار پدرش ازش پرسیده بود چی دوست داری تا واست بخرم؟! پسرک که اصلا انتظار چنین سئوالی رو نداشت ، بدون اینکه خودش بفهمه و بخواد، گفته بود: « دوچرخه!» ( اما اگه می دونست که بعدها برای داشتن این دوچرخه، چه تاوان سنگینی رو باید بپردازه، هرگز چنین چیزی رو به زبون نمی آورد). ادامه دارد... |+| نوشته شده توسط علیرضا در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388 و ساعت 12:37 |
دوچرخه
دوچرخه (قسمت اول) از وقتی که می دید بچه های هم سن و سال خودش سوار بر دوچرخه از مقابل در خونشون می رند و میاند، همیشه آرزو داشت تا یکی از اون دوچرخه ها رو داشته باشه. اما هیچوقت اجازه نداشت که این موضوع رو مطرح کنه چون می دونست که مادربزرگ پیرش هرگز نمی تونه حتی پول یک لاستیک دوچرخه رو بپردازه ، چه برسه به اینکه اون رو بخره! ******** مادرش تنها فرزند مادربزرگش بود از زمانی که ازدواج کرد و یه جای دیگه ای نقل مکان کردند، پیرزن تنها شد و از دختر و دامادش قول گرفت که اولین بچه ای که بدنیا میاد ، باید بعد از 10 روز به پیرزن تحویل بدهند تا اون ، بچه رو بزرگ کنه. بدین ترتیب دیگه تنها هم نمی مونه. در واقع شوهر پیرزن قبل از اینکه دخترش بدنیا بیاد ، از دنیا رخت بربسته بود. بعد از حدود 2 سال تنهایی ، حالا پیر زن می دید که دخترش صاحب پسری شده و اونها هم طبق قرار و مداری که با هم داشتند پس از حدود یک ماه! بچه رو بردند و تحویل مادربزرگش دادند. سالها به زودی سپری می شد و پسرک هم بزرگ و بزرگتر. و البته چون پیرزن از دو تا پا مشکل داشت ، و با عصا راه می رفت ، کمتر پیش می اومد که به دیدن دخترش بره ، و بنابراین مادر پسرک هر هفته به دیدن تنها فرزندش به خونه ی مادرش سر می زد. هر از گاهی هم پسرش رو به خونه ی خودشون می برد و پس از یکی دو روز باز می آورد و خونه ی مادرش می گذاشت. وقتی که پسرک به سنی رسید که بفهمه دور رو بریهاش کیا هستند، اولین چیزی رو که تجربه کرد، این بود که فهمید با بقیه بچه ها تفاوت های زیادی داره! اینکه مثل بچه های دیگه پدر و مادرش پیشش نیستند و نزد مادربزرگش زندگی می کنه. ولی می دونست که به غیر از خودش ، خواهری هم داره که خیلی ازش کوچیک نیست. اما چیزی که این میون خیلی براش مهم بود و البته قابل درک هم نبود، وجود پدری فوق العاده خشن، عصبانی ، و ... بود. حتی وقتی همون یک روز در هفته رو هم نزد پدر و مادرش برده می شد، از اخلاق گند پدرش به گریه می افتاد و گاهی نیمه شبها از مادرش می خواست که اون رو نزد مادربزرگش برگردونه. آخه توی خونه بجز کتک کاری و ناسزا و عربده های مرد خشن و گریه مادر و خواهرش ، تقریبا هیچ چیز تازه ای نمی دید و این چیزی بود که مدام تکرار می شد. و می دید که بعضی وقت ها که پدرش مثلاً به دیدن اون می اومد ، چقدر پیرزن رو اذیت می کرد و به عبارتی خودش ، مادر و مادربزرگش مثل سگ از این مرد می ترسیدند. در واقع این داماد نبود، بلکه مرگ تدریجی بود که به جان این بدبخت ها افتاده بود. این اواخر ، قبل از فوت مادربزرگش ، یک شب پدرش آنچنان رعب وحشتی در خانه پیرزن براه انداخت که هیچوقت خاطره بد و شوم اون شب از ذهن پسر خارج نشد. بله همون شبی که کابوسی برای او بوجود اومد. این مرد آنچنان بی رحم و متکبر بود ، و دست بزن داشت، که حتی مرغ و خروسهای پیر زن هم با شنیدن صدای اون ، وحشت می کردند و مانند اینکه روباه دنبالشون باشه ، با سرو صدای زیاد فرار می کردند و هر سوراخ سمبه ای که پیدا می کردند ، خودشون رو مخفی می کردند. آخه چند بار با لگد مرد چند متری به هوا ( اجبارا) پرواز کرده بودند! ادامه دارد... |+| نوشته شده توسط علیرضا در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388 و ساعت 10:13 |
خاطره یک روز
یک روز ...
آئینه در چشمان تو، یک روز نقشی بسته بود یک روز از دست دلم، چشمان پاکت خسته بود یک روز در صبحی دگر ، آیینه وارت دیده ام یادت که هست ای نازنین ؛ چشم تو را بوسیده ام ابروی باریک تو را در موج دریا دیده ام موهای تاریک تو را در شام یلـدا دیده ام در روزگار سرد غم ، از خاطـراتم پر مکش در آسمان تیرگی ، ای شمع جانم سر مکش در یک بهاری آشنا، دیدم تو را ای مهربان از بین گل های دگر ، چیدم تو را ای مهربان بر دست های نرم تو ، چشم شقایق گرم خواب آذینش چشمان من ، عکس تـو را بنـمود قاب یک روز در اندوه من خندیدی و کردی گذر از پشت قاب پنجره پیوسته می کردم نظـر رفتی نبینی تا مرا ، در لحظه ها کردی عبور من بی حضورت ای عزیز صد کوچه ماندم از تو دور درچشم های خیس من ، عکسی زتوجا مانده باز بر گونه های خسته ام ، ردّی ز دریا مانده باز در آسمان چشم من ، خورشید تنها مانده بود اما دلم در دست تو، گرم تماشا مانــده بود از روزهایم رفته ای ، در یک غروبی غم فزا دیگر کجا پیدا کنم ، ای مهـربـان مثــل تو را ! یک روز در آئینه ها محو تماشا می شوی در دشت های خاطره مهمان دلها می شوی باور کن ای زیبای من ، غرق تماشای توام در روزگار خستگی ، همواره جـویای توام ای کاش بر بال نسیم یک بار می کردی عبور بر روزهای رفته باز ، ای کاش می کردی مرور امروز این تنها ، منم ، موج نگاهم سـوی تـو بر شانه های بی کسی ، می بارد از گیسوی تو یک روز یادم می کنی در غربــت تنــهائیت فصل خزان زرد مـن ، شــاید دهد آگاهیت آشفتگی های مرا در لحظه ها تصـویـر کن چشم تماشای مرا از دیدن خـود سیر کن امروز محتاج توام ، یادم کن ای شیرین نفس فردا که گردی مثل من ، یادت نخواهد کرد کس ای «من!» نشو دلگیر از «او» ، در روزگار بی وفا خون از دو چشمم میچکد پیوسته روی لحظه ها با که بگویم درد دل؟ ، از کار خود گشتم خجل باور نکن بیرون رود پایم از این دریای گِل مِهر کسی را بعد از این ، درجان و دل دیگر نکن هر چند گوید از وفــا ، بشنو ولی باور نکن سر در گمم ای روزگار، دست از دل خسته ام بدار با مــن نمی سازی اگر ، تنها به حالم واگذار امروز من گم می شوم ، دور از تجسّم می شوم در خاطراتی بعد از این، در حرف مردم میشوم آهسته بگذر ای نسیم ، از روبــروی پنجره شاید که او سـر می کشد،در گفتگوی پنجره *****~~~~~*****
|+| نوشته شده توسط علیرضا در چهارشنبه هفتم بهمن 1388 و ساعت 8:50 |
کوچ
از حال خودم بی خبرم ، دست خودم نیست از خیر تو هم درگذرم ، دست خودم نیست دل خسته شدم بسکه شدم خام خیالت اندیشۀ شمعی دگرم، دست خودم نیست تا آنکه چو پروانه به گردش پر و بالی بگشایم و سوزد اثرم ، دست خودم نیست این بار مصمم شده ام به رفتن خویش عزمم شده جزم سفرم ، دست خودم نیست چون بوی گلی صبح به همراه صبا نیز فرجام از اینجا گذرم ، دست خودم نیست جز این دل صد پاره ی آغشته به زهراب همراه کسی را نبرم ، دست خودم نیست سخت است عذابی که در آن شعله جانکاه دامن بزند در شررم ، دست خودم نیست این آخر غم نیست مصیبت پس از آن نیز دانم که ببارد به سرم ، دست خودم نیست پیداست نباشم چو سحر باز بیایی مانند همه رهگذرم ، دست خودم نیست ***** ~~~~~ ***** |+| نوشته شده توسط علیرضا در پنجشنبه یکم بهمن 1388 و ساعت 16:32 |
کاروان آینه
قالب تهی نکن تو هنوز نمرده ای بگیر امانتی را که بمن سپرده ای می برمت نزد آسمان ، گل واژگون جا می گذارم از دم تو قطره های خون اینجا کسی یاد من نکرد؛ و تو می روی تامّل فریاد من نکرد ؛ و تو می روی پر می کشی از هفت اقلیم روبرو از خاکستر خویش ، باز می کنمت جستجو باز کن بندهای زنجیر وشم از سو به سو یا لب گشا سکوت را بشکن، چیزی بگو! می ریزد از عتاب ، در چشمهای آسمان بر تیغ بوسه می زند و هست بیم جان بر دوش می کشم و می سپارمت به نور از کاروان آینه می دهمت عبور *****~~~~~***** |+| نوشته شده توسط علیرضا در دوشنبه بیست و یکم دی 1388 و ساعت 18:11 |
بر باد رفته
نمی دونم تا به حال بعضی چیزها رو شما هم تجربه کردید یا نه. یادم هست وقتی که سرباز بودم ( در شرق کشور که تا تهران 24 ساعت راه بود)، اونجا لب مرز بودم و پیش می اومد که حتی تا 3 ماه هم بهمون مرخصی نمیدادند که بریم خونه. وقتی انقدر توی اون کویر و بیابون می موندم ، دیگه شهر و دیار و خونه، و اگه اغراق نباشه چهره اعضای خانواده رو هم فراموش می کردم که چه شکلی هستند. من همه دلخوشی هام به شب بود! (تازه اگه سر پُست نبودم که بتونم بخوابم) همیشه موقع خواب یا سوره ای از قرآن رو می خوندم و یا اینکه همه اش به خونه فکر می کردم تا مگه در خواب بتونم مادرم و... رو ببینم! اون هم کلی از خدا خواهش و تمنا می کردم که: « خدایا دیگه امشب خواهش می کنم اونها رو تو خواب بهم نشون بده. خب البته از هر 30 شب شاید یک شب هم خواب خونه رو می دیدم. اما نمی دونم پیش اومده براتون یا نه که چیزی رو داشته باشید و به مرور و یا بطور کلی از دستش بدید. بعداً موقع خواب از خدا بخواهید که حتی برای لحظه ای هم که شده در خواب بهتون نشون بده. هر چند که بدست آوردن اون دیگه محال باشه ولی در خواب دیدن هم خالی از لطف نیست. (یدفعه یاد این مثل افتادم: شتر در خواب بیند پنبه دانه / گهی لپ لپ خورد گه دانه دانه). نمی دونم چرا اصلا این مثل رو نوشتم. ولی من الان دارم این شرایط رو تجربه می کنم؛ یعنی چیز (هایی) رو که داشتم و از دست دادم ، حالا دلم می خواد یعنی آنقدر به آنها فکر می کنم که بلکه به خوابم بیاد و در خواب ببینمشون. گاهی شرایطی بوجود میاد که حتی در خواب داشتن بعضی چیزها رو ( که دیگه در واقعیت وجود ندارند ) ، پر از لطف و امیدواری می کنه... ایجوریاست دیگه! *****~~~~~*****
|+| نوشته شده توسط علیرضا در سه شنبه پانزدهم دی 1388 و ساعت 9:33 |
ای خدا
ای خدا ای تکیه گاه برترم ، یک بار احیا کن مرا در خویش من گم گشته ام ، برگرد پیدا کن مرا من در ورای حصن خود ، ذکر تو را دارم به لب از چشمه جود و بقا ، یک پنجره وا کن مرا در بندگی راهم بده ، افکار آگاهم بده در حلقه ی نیکان خود ، آنگه تماشا کن مرا من بنده ی درگاه تو ، چون یوسفم در چاه تو باید که گیرم راه تو ، در خویش شیدا کن مرا از درگه ربانیت ، نومید کس بیرون نشد با من بساز ای مهربان، یکدم مدارا کن مرا ای از ازل تا در ابد ، بد کرده ام بر خویش ، بد برگشتم از راه خطا ، امروز احیا کن مرا *****~~~~~~~~~***** |+| نوشته شده توسط علیرضا در پنجشنبه دهم دی 1388 و ساعت 17:24 |
|
درباره وبلاگ
![]() علیرضا حرمان
------- می گریزم می گریزم اشک حسرت از چه ریزم برو برو کز دامت جستم گشوده پر از بامت جستم یاد از تو دگر نکنم سوی تو نظر نکنم تو را رها کردم با دگران گذشتم از تو چون رهگذران رفتم کز تو دگر بیگانه شوم بهر شمع دگر پروانه شوم مهری دیگر با تو ندارم در کوی تو پا نگذارم بگذر از من کز تو گذشتم از دل تا کی ناله برآرم نازک تر بین چو برگ گل بودم بدستت افتادم پرپر گشتم اشکی بودم درون بحر غم چو قطره باران گوهر گشتم به حال خود بگذارم بدست غم بسپارم که بی تو تنها بروم بـرو بـرو تا بروم ................. همه زندگی همین بود؛ تنها میایی ، تنها می مانی تنها می روی و تنها ... بهتر است دل به متعلقات دنیا نبندی تا موقع جدایی حسرت بدل نمانی امروز اگر خوشی به فکر ناخوشی فردا باش تا ناغافل از روزگار پشت پا نخوری! تمام شد. دلم از معنی این قال خون است که در آخر ندانم حال چون است بود خواب و خیال این خواری ما پس از مردن بود بیداری ما « صابر شیرازی» منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
بهمن 1388دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 آرشيو موضوعی
آیا زمان به عقب بر میگردد؟؟شب پروانه ها بوی تو می آید از آه دلم کجایی گذر عمر عکس بدون شرح چند دوبیتی شاید که بیاید غروبی حزن انگیز چه بگویم آیا ستاره های دنباله دار دایناسورها را کشته اند؟ ضرب المثل های شیرین از سراسر دنیا منم تنهای تنها امید یاری شعری برای مهسا دوران نوجوانی معنی چند لغت اون که توی نگاهم ... و باز دوبیتی - سنگ مزار شرح حرمان نگه دار ، می خوام پیاده بشم شاخه گلی برای تو خواهد آمد (امام زمان) نسیما با من بساز پروانه می شوم! شاخه ای گل برای تو (2) بگذار گریه کنم یک روز... عکس قاب درنگ خاطرات سفر به کوبا بی مهری زمانه صدای زندگی تکرار جدایی تب غم دل شکسته لطیفه های شنیدنی بهترین مکان دنیا! پيوندها
فریاد در سکوتشب انتظار ** مرضیه ** سهم کوچک من - راضیه - یا مهدی - آقامتین گل - ندای سکوت رهگذر - زینب خانم - تنهایی ما MARIA راز نیاز فانوس تنهایی ها ( فاطمه) کلبه غم sori قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar |